|
دل نوشته هاي علمدار
|

- سلام
راستش خیلی وقته که دیگه دلم به کار نمی ره و اصلا حال و
حوصله آبدیت کردن وبلاگم رو ندارم.
اما از وقتی که محبت های شما دوستان گلم شامل حالم شده
و برام چیزی نوشتید بازم تصمیم گرفتم که بنویسم.
به همین خاطر اگر خدا بخواد میخوام یه روند تازه ای از نوشتن رو
در وبلاگم یش بگیرم و بیشتر برای شهدا بنویسم و براتون مطلب بزارم.
اما باید بگم که بازم نیازمند قوت قلب ها و مطالب ارزنده شما هستم
و هر عزیزی که دوست داشته باشه و مطلب داشته باشه میتونه
توی وبلاگ حقیر بنویسه البته در راستای مطالب وبلاگ.
التماس دعا
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم
از جهان
پرزده در شاخ عدم لانه كنم
رسد آن
حال كه در شمع وجود دلدار
بال و پرسوخته كار
شب پروانه كنم
روى از
خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاك در ساقى
ميخانه كنم
حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ
رو به كوى صنعى
واله و ديوانه كنم
گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان
مرغ دل فارغ از
اين دام و از اين دانه كنم

سید حمید رضا برقعی
مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند " دریا را "
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را


سیدعلی حسینی خامنهای.
متولد 24 تیر 1318، مشهد.
« از اوایل مدرسه قبا تنم میکردم. ده یازده ساله بودم
که معمم شدم.
عمامه بر سر و قبا بر تن. این لباس
پوشیدن ما جلوی بچهها یک جور دردسر
بود. یعنی خیلی
توی دید بود. فکرش را بکنید میان 300، 400 نفر، یک نفر
با یک لباس دیگر! البته نمیگذاشتم خیلی سخت بگذرد،
با شیطنت و بازی و رفاقت و اینها جبران میکردم. عمامه
را میگذاشتم خانه، میرفتم کوچه با همان قبا بازی
میکردم.
میدویدم، شیطنت میکردم، مثل بقیه. موقع نماز هم
وقتی
میخواستم با پدر به مسجد بروم، دوباره عمامه را
بر سر میگذاشتم و عبا را
روی دوش.
... پدر ترک زبان بود، اصالتا تبریزی. اهل خامنه و مادر
فارس زبان.
از بچگی دو زبانه بودیم. 5 نفر بودیم، چهار برادر و
یک خواهر.
من دومی بودم، پسر دوم خانواده.»