تبليغاتX
خاکی ترین چفیه
دل نوشته هاي علمدار

توی این عالم هستی که همش رو به فناست

به خدا یه دل دارم اونم مال امام رضاست




+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط مجتبی 

ای کاش من هم با شهیدان رفته بودم










ای کاش رنگ شهر بازیم نمی داد

در جبهه یازهرا(س) مرا بر باد می داد





التماس دعا




 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

- سلام

راستش خیلی وقته که دیگه دلم به کار نمی ره و اصلا حال و

حوصله آبدیت کردن وبلاگم رو ندارم.

اما از وقتی که محبت های شما دوستان گلم شامل حالم شده

و برام چیزی نوشتید بازم تصمیم گرفتم که بنویسم.

به همین خاطر اگر خدا بخواد میخوام یه روند تازه ای از نوشتن رو

در وبلاگم یش بگیرم و بیشتر برای شهدا بنویسم و براتون مطلب بزارم.

اما باید بگم که بازم نیازمند قوت قلب ها و مطالب ارزنده شما هستم

و هر عزیزی که دوست داشته باشه و مطلب داشته باشه میتونه

توی وبلاگ حقیر بنویسه البته در راستای مطالب وبلاگ.

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

غزل منتشر نشده حضرت امام خمينى (ره)



غزل هجرت  


آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم

از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم  

رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار

بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم  

روى از خانقه و صومعه برگردانم

سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم  

حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ

رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم  

گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان

مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم  

شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت

پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 




شهادت قسمت ما می شد ای کاش




یار شهیدم بار آخر لب چو بگشود

گلبانگ یازهرا(س) شکوفا بر لبش بود


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

 



سید حمید رضا برقعی


 

 

مشک برداشت که سیراب کند دریا را


رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را


آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب


ماه می خواست که مهتاب کند دریا را


تشنه می خواست ببیند لب او را دریا


پس ننوشید که سیراب کند دریا را


کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید


ماه افتاد که محراب کند دریا را


تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب


زخم می خورد که خوناب کند دریا را


ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس


تا در آغوش خودش خواب کند دریا را


آب مهریه ی گل بود و الا خورشید


در توان داشت که مرداب کند دریا را


کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی


عکسی از چشم خودش قاب کند " دریا را "

 

 


روی دست تو ندیده است کسی دریا دل


چون خدا خواست که نایاب کند دریا را


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 


یابن الحسن کجایی



خدا کند که بیایی






ای خوشگل نرگس . . . .


به امید آمدنت چشم انتظار می مانم . . . .


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

تصویری از نوجوانی رهبر انقلاب، حضرت آیت‏الله خامنه‏ای.







سیدعلی حسینی خامنه‏ای.


متولد 24 تیر 1318، مشهد.


« از اوایل مدرسه قبا تنم می‏کردم. ده یازده ساله بودم


که معمم شدم. عمامه بر سر و قبا بر تن. این لباس


پوشیدن ما جلوی بچه‏ها یک جور دردسر بود. یعنی خیلی


توی دید بود. فکرش را بکنید میان 300، 400 نفر، یک نفر


با یک لباس دیگر! البته نمی‏گذاشتم خیلی سخت بگذرد،


با شیطنت و بازی و رفاقت و اینها جبران می‏کردم. عمامه


را می‏گذاشتم خانه، می‏رفتم کوچه با همان قبا بازی


می‏کردم.


می‏دویدم، شیطنت می‏کردم، مثل بقیه. موقع نماز هم


وقتی می‏خواستم با پدر به مسجد بروم، دوباره عمامه را


بر سر می‏گذاشتم و عبا را روی دوش.


... پدر ترک زبان بود، اصالتا تبریزی. اهل خامنه و مادر


فارس زبان.


از بچگی دو زبانه بودیم. 5 نفر بودیم، چهار برادر و


یک خواهر.


من دومی بودم، پسر دوم خانواده.»




 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

 
-